تبليغاتX
من ، چخوف و سایه های در هم
خانه چخوف | پستو | پست خانه


آی برادر

دارم به آخر این دلخواسته ها می رسم
شاید این آخرین دل خواهم باشه
شاید در یه بی کرانه ، دوباره بنا به عادتم ببینمت


دینم به چخوف ادا نشد ، اما در سویه ی دیگر کاریم که نقاشی و فیلمسازیست ، هر روز ادا می کنم
پس ملالی مرا دنبال نمی کند

نوشتم و ویراستاری کردم در پای کوه البرز ، اسم من حمید شاطری بود







و این مطلب پایین ، سرگشتگی ما در این بی کرانگی هاست










|+| رقم خورد توسط حمید در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 0:38 | 

چقدر ؟ چند تا ؟









يك در قديمی چند بار محكم بسته مي شود؟
 


بستگی دارد كه چقدر محكم آنرا به هم بزنيم



يك نان بين چند نفر قسمت مي شود؟


بستگی دارد كه تكه های آنرا چه اندازه ببريم


در يك روز چقدر خوبی وجود دارد؟


بستگی دارد كه چقدر خوب زندگي كنيم


از يك دوست خوب چقدر محبت مي بينيم؟


بستگی دارد كه چقدر به او محبت كنيم






Sheldon Alan Silverstein









|+| رقم خورد توسط حمید در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 8:54 | 

آنجا نیستم






بر سر مزارم نايست و زارى مكن

من آنجا نيستم. من نخوابيده‏ام
 
من آن هزاران نسيم وزانم
 
من آن بارقه‏هاى الماس بر برفم
 
من پرتو آفتابم بر گندمزار

من باران ملايم پائيزم
 
هنگامى كه در سكوتِ سپيده بيدار مى‏شوى

من صداى بال بالِ پرندگان آرامم‏
 
در پروازى دايره‏وار

من نور مهربان ستارگان شبتابم
 
بر سر مزارم نايست و زارى مكن

من آنجا نيستم؛ من نمرده‏ام




|+| رقم خورد توسط حمید در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 5:4 | 


محنت





حلقه ئی از خار خلنده بر سر داشتی


و به من نگاه نکردی


گذشتی و


بر دوش خود بردی


همه محنت مرا




Langston Hughes






|+| رقم خورد توسط حمید در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 1:2 | 


هاروی






هاروی


هاروی به اینکه قد من ثابت مونده

میون این همه آدم که دارن رشد میکنن

نمیخنده

هاروی یادش میمونه که من همه رنگای شکلاتای
 
چوبی رو دوست دارم

جز زرد

هاروی لباساش رو به من قرض میده

بدون اینکه مجبور باشم بش برگردونم

من از ارواح میترسم و

هاروی تنها کسیه که میدونه

وقتی میگم یه روزی با مارگی رز عروسی میکنم

هاروی تنها کسیه که باور میکنه

هاروی یه قلپ از آب میوه ش میخوره

یه قلپ هم میده به من

هاروی یواش تو گوشم میگه زیپ

وقتی یادم میره زیپ شلوارم ببندم

هاروی قسم میخوره که

انگشتای پام مضحک نیستند

هاروی میاد منو صدا میزنه

هر وقت تو رختخواب با گلو درد و تب افتاده باشم

هاروی بم میگه من بچهی نازیم

اما نه خیلی

اگه یه روزی یه قطار باشه که

 بخواد بره بهشت

من سوارش نمیشم

مگه اول هاروی سوار شه...




Sheldon Alan Silverstein



|+| رقم خورد توسط حمید در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 17:1 | 




چخوفِ با وقار

ايوان بونين





چخوف را اواخر سال 1895 ملاقات کردم. در آن زمان ما يک‌ديگر را به‌طور اتفاقي م‍ي‌ديديم، نم‍ي‌خواهم اين ديدارها را مطرح کنم، تنها م‍ي‌خواهم چند عبارت ويژه‌ي او را يادآور شوم.
يک‌بار از من پرسيد: «زياد م‍ي‌نويسي؟»
پاسخ دادم که کم نوشته‌ام.
گفت: «کاري که م‍ي‌کني اشتباه است،» صداي بم و گرفته‌ي ناشي از بيماري سينه‌اش هواي گرفته‌اي را پخش م‍ي‌کرد. «بايد کار کني، م‍ي‌داني؟ کارِ بي وقفه، همه‌ي زنده‌گي‌ات.»
چخوف ساکت شد. سپس  ....


در ادامه بخوانید





ادامه مطلب
|+| رقم خورد توسط حمید در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 9:33 | 


ابرها و سایه ها







از میان پنجره جاری به کاج


می شمارم


سبزه ها و سنگها ، ابرها و سایه ها را


 دیروز ابرها بیشتر بودند



 امروز سایه ها ...





 


|+| رقم خورد توسط حمید در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 12:19 | 
لالایی


زن اگر مادر باشد يا نباشد، لالايی و لحن زمزمه ی آن را بلد است و اگر
 
زنی که مادر نيست در خواندن آنها درنگ می کند، برای اين است که بهانه

 ی اصلی خواندن را فراهم نمی بيند، اما بی گمان اگر همان زن بر گاهواره

 ی کودکی بنشيند، بی داشتن تجربه ی قبلی، بدون اينکه از زمينه ی

 شعر و آهنگ خارج شود، آنها را به کمال زمزمه می کند. گوِيی که روان

 مادرانه از همان آغاز کودکی به زن حکم می کند که گوشه ای از ذهنش

را برای فراگيری اين ترانه های ساده، سفيد بگذارد.


او روايت دل خود را می خواند




گل سرخ منی زنده بمونی

ز عشقت می کنم من باغبونی

تو که تا غنچه ای بويی نداری

همين که گل شدی از ديگرونی




 
|+| رقم خورد توسط حمید در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 9:23 | 

آغوش ها به مدت اندوه گشاده و بازند






|+| رقم خورد توسط حمید در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 12:39 | 
ورا دريك
فیلمی از مایک لی






درام "ورا دريك" مانند ديگر فيلمهاي مايك لي، به تدريج‌ از لابه لاي روابط خانوادگي ميان ورا (اميلدا استانتون)، استان (فيل ديويس) شوهرش، و اتل (آلکس كلي) و جويس (هدر كارني) دو فرزندش آشكار ميگردد. لي در نخستين نيم ساعت فيلم با كنار هم گذاري صحنه هايي كه اين شخصيتها را به طور جداگانه در موقعيتهاي كاري خاص خود نشان ميدهد، فضاي اجتماعي بسيار مشخصي را ميآفريند (ورا به عنوان يك پيشخدمت براي يك خانواده بورژوا كار ميكند؛ استان در يك مكانيكي مشغول كار است؛ اتل يك خياط بشاش و پر انرژي است؛ و جويس خجالتي در عزلت يأس آور يك كارخانه لامپ سازي وظيفه بسته بندي را برعهده دارد) قدرت اين صحنه ها در پرداخت زمينه ي پرولتاريايي زندگي اين شخصيتها بسيار تاثيرگذار و نيرومند است و از پيش حسي شهودي از صدمه پذيري و اسارت اين آدمها را در زندان سرمايه به ما انتقال ميدهد. اين حس صدمه پذيري پيش از هر چيز حاصل برجسته ساختن مقوله ي "طبقه" در فيلم است، مقوله اي كه فيلمهاي هاليوودي همواره آن را كتمان ميكنند. به همين دليل است كه هر حس اضطراب يا شكنندگي در اين فيلمها، به جاي طبقه، سرچشمه اي متافيزيكي يا روانشناسانه دارد و حاصل كنشي انتزاعي است. مثلا، دلهره اي كه فيلمهاي ترسناك ايجاد ميكنند صرفا با توسل به نيروهاي متافيزيكي يا وراي انساني كه در قسمت اعظم فيلم ناشناخته ميمانند خلق ميشود، درست نظير هيولايي كه در "بيگانه" (Alien) تا سكانس پاياني فيلم فقط در چند لحظه شتابان ظاهر ميشود. بدينسان، آبشخور دلهره ي ما تا پايان پديده اي انتزاعي باقي ميماند، چيزي كه ملموس نيست و ماديت ندارد. طرح انگاره اي متافيزيكي به عنوان منشا معنا چيزي جز انكار ايدئولوژيك ديالكتيك اجتماعي نيست. اين دقيقا استراتژي هاليوود براي حذف يكسره عنصر طبقه و تضادهاي طبقاتي از برابر ديدگان ما است.


 
تضاد طبقاتي، اما، در قلب فيلم لي است و در همان سكانس هاي آغازين فيلم ما بويژه ورا و جويس را در محيط هاي كاريشان در يك تنهايي و از خودبيگانگي عميق اجتماعي ميبينيم؛ آنها در خانه يا كارخانه كارفرمايان بورژوا از جوهر انساني خود تهي شده اند؛ لي ماركسيست است، اما ماركسيسم او از نوع "علمي" آلتوسري نيست كه "كاپيتال" را تبلور نهايي همه ي دست آوردهاي انديشگي ماركس ميداند، بلكه ريشه در دوره ي هگلي ــ‌ اومانيستي ماركس جوان و مشغله ي ذهني او با از خود بيگانگي انسان توسط سرمايه در "دست نوشته هاي فلسفي اقتصادي 1844" دارد. گرايش اومانيستي (انسان گرايانه) لي كه گرم، شفقت آميز و در عين حال غير احساسي است، توازني كه او با تبحر غريبي در همه ي فيلمهاي خود حفظ ميكند، در صحنه ي نهايي "ورا دريك" به اوج خود ميرسد، جايي كه وراي نحيف، به دليل سقط جنين هاي غيرقانوني كه براي زنهاي فقير انجام داده، در تلخي غيرقابل تحمل زنداني عظيم، كه در قياس با جثه ي كوچك او حتي ابعادي عظيم تر مييابد، توسط قانوني خشك، بي گذشت و غيرشخصي در انزوايي بس هولناك رها ميشود.
ورا در حقيقت زن بسيار شرافتمندي است كه در كنار شغل كمرشكن خدمتكاري، از مادر پير خود مراقبت ميكند، با همسايه ها مهربان است، و از سر خيرخواهي به زنهاي جوان محرومي كه حامله هستند و 100 پوند ندارند تا در بيمارستان سقط جنين كنند ياري ميرساند. ورا دقيقا قرباني همين نقص بنيادي در سيستم اجتماعي است، سيستمي كه سقط جنين بي دردسر را امتياز و حق طبيعي ثروتمندان ميداند و طبقات لگدمال شده را به سوي تجربه اي خطرناك با روشي سنتي و غيربهداشتي سوق ميدهد. در چارچوب همين دوگانگي معيارها است كه ورا، پس از انجام سقط جنيني بر روي يك دختر جوان، به دام پليس ميافتد. حال دختر جوان پس از عمل وخيم ميشود و او سر از بيمارستان درميآورد و اينجاست كه راز ورا آشكار ميشود. البته، انگيزه اصلي ورا، كه تقدسي ژاندارك وار در طول فيلم پيدا ميكند، كمك به اين دختران جوان بوده كه يا به تصادف يا به زور و يا از سر ندانم كاري آبستن شده اند و در اوج نااميدي و بي كسي به او روي آورده اند. ورا اين بخش از زندگي خويش را كاملا از خانواده اش پنهان نگاه داشته و حالا، درست برخلاف "رازها و دروغ ها" كه برملا شدن رازي نهفته در پايان مادر و دختري را به هم پيوند ميدهد، فاش شدن راز ورا به متلاشي شدن خانواده ي درهم تنيده او ميانجامد.
فيلمهاي لي هميشه در سير تكوين خود غيرقابل پيش بيني هستند، و درست بعد از دستگيري ورا است كه استان، شوهر او، كه تا به حال حضوري حاشيه اي و غيرقابل رويت داشته است به شكلي غيرقابل انتظار به محور احساسي فيلم تبديل ميشود. در حقيقت، اين حس فداكاري عميق و درك همدلانه و پر از شفقت استان از موقعيت ورا است كه خانواده درهم شكسته را پس از رفتن ورا به زندان منسجم نگاه ميدارد. دگرديسي استان از يك موقعيت منفعل به موضعي كه ابتكار عمل را به او ميدهد تا از سقوط يكسره ي چند دهه زندگي مشترك به ورطه ي نيستي جلوگيري كند، در سير بطئي و تدريجي خود به شكل حيرت انگيزي واقعي و ملموس است، واقعيتي كه زاده ي شيوه كار لي با بازيگران خود‌ است.
مايك لي ماهها پيش از شروع فيلمبرداري تمرين با بازيگران خود را آغاز ميكند و فيلمنامه نيز بر مبناي همين تمرين ها كه غالبا روندي في البداهه دارد نوشته ميشود. اين فرايندي است كه به بازيگران آزادي عمل زيادي ميدهد تا نقش خود را ابداع و خلق كنند. به همين دليل است كه شخصيتهاي پرولتري فيلمهاي مايك لي بسيار واقعي و چند بعدي هستند و بدون آنكه احساساتي گری كنند، ما را به قعر بحراني كه خود با آن مواجه هستند، ميبرند. در هر حال، برخلاف فيلمسازاني چون كيارستمی كه در يك شيفتگي عقده وار با انتزاع دست و پا ميزنند، لي تعهد اجتماعی را به محور نگرش خود به جهان بدل ساخته است، واقعيتي كه او را به بزرگترين فيلمساز كنونی جهان تبديل ميكند.





 

|+| رقم خورد توسط حمید در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:12 | 


شعری از دفتر شعرها
 












|+| رقم خورد توسط حمید در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:29 | 


دوست نادیده و مهربانم ، نویسنده گرانقدر الناز حسن زاده ترجمه شعری از شاعره دانمارکی تووه دیت لیوسن  را به فارسی برگردانده و برکت کارش بر سفره این وبلاگ افتاد ، که بسیار شاکرش هستم :


قلبم




 


پس قلبم را در دست هایت بگیر

 

اما آنرا آرام بگیر

 

به نرمی بگیر

 

این قلب سرخ ، کنون برای توست

 

حالا ، همین حالا این قلب آرام می زند ، و نبضش نرم تر

 

چرا که عاشق بوده است ، قلبم

 

چرا که هرمان کشیده است ، قلبم

قلبم کنون ساکن شده ، و حالا از آن توست





تووه دیت لیوسن





 
|+| رقم خورد توسط حمید در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:45 | 


باز ، باز








باران‌!

بازباران، با ترانه

با گُهرهای فراوان، می خورد بر بام خانه

يادم آرد روز باران، گردش يك روز ديرين

خوب و شيرين، توی جنگل های گيلان:

كودكی ده ساله بودم

شاد و خرم، نرم و نازك، چست و چابك

بوی جنگل تازه و تر، همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر، هر كجا زيبا پرنده

با دوپای كودكانه

مي دويدم همچو آهو، مي پريدم از سر جو

دور می گشتم ز خانه

می شنيدم از پرنده، داستانهای نهانی

از لب باد وزنده، رازهای زندگانی

هرچه مي ديدم در آنجا، بود دلكش بود زيبا

شاد بودم، می سرودم؛

اندك اندك، رفته رفته،ابرها گشتند جيره، آسمان گرديد تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان، ريخت باران،
 
ريخت باران...

جنگل از باد گريزان، چرخ ها مي زد چو دريا

دانه هاي گرد باران، پهن می گشتند هر جا


برق چون شمشير برّان، پاره مي كرد ابرها را

تُندر ديوانه غران، مشت می زد ابرها را







تکه ای از شعر " باز باران " گلچین گیلانی







|+| رقم خورد توسط حمید در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:16 | 

تو را راندم





تو را راندم،

و ساک هایت را در پیاده رو افکندم

اما بارانی ات که در خانه ام مانده بود

هذیانگوی سر داد،

و با اعتراض آستین هایش را برای در آغوش گرفتنم

به حرکت در آورد

 
وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،

همچنان که فرو می افتاد،

دستهای خالی اش را در باد برآورد،

چونان کسی که به نشانه ی بدرود،

دستی برآورد

یا آن که فریاد زند: کمک!



 


غاده السمان